نغمه دل |
|||
گاه شمع و گاه گل گه لاله گه پروانه ام آتشـم ، داغـم ، سـرا پا عاشـقم دیوانه ام گرچه هرشب بزم خودراپرتوافشانم چوشمع غم فراتر باشد از شام غریبان خا نه ام از کسی گر مهر بینم جان فشانم بی دریغ هر کجا شمع وفا روشن شود پروانه ام شعله ام ، اما نسوزم جز وجود خویش را سرگشی ها می کنم با خود،عجب دیوانه ام شب که با یاد تو در میخانه جامی می زنم سـر زند خورشید عا لمتاب از پیمانه ام می کنم غا لب تهی ما نند شبنم ز ا فتا ب گـر در امیزد نگـاهم با رخ جانانه ام همچواشکی کزبن مژگان بسرغلتد به خاک هر کجا بر خاک ره افتم شود کاشانه ام جای اسا یش ندارم جز به دلهای خراب گنجـم و پیدا تـوانی کرد در ویرانه ام بس که دربزم حریفان باده می نوشم به دوش می کشندم چون سبو تا خانه از میخانه ام تا د لم شد اشنا با عشق ان بیگانه خوی جـز نگاهـش با نگـاه دیگران بیگانه ام بس که گفتم شرح گیسویش به شبهای دراز عمر من کوته شد و کوته نشد افسانه ام
« عبدالله الفت »
نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |